5 مرداد 1389

بازخوانی(۳)

و حسرت‌هایی که...
اصلا حسرت مگر "که" دارد؟ حسرت که شرطی نمی‌شود؛ حسرت که قید و بند نمی‌شناسد. می‌آید و نرفته می‌سوزاند. گه‌گاهی کنج‌نشین می‌شود، بی‌کار اما نه. آخ که این حسرت اگر آدم بود می‌شد زندانی‌اش کرد، کشت‌اش یا حتی زنده به گورش کرد.
گاهی جاده‌ای می‌شود که انتها ندارد. می‌نشینی و دست را سایه‌بان چشمانت می‌کنی و پایانی‌(؟) را می‌جویی که هرگز.

17 تیر 1389

می‌ترسونم

دیدن هر خنده‌ی واقعی

14 تیر 1389

بازخوانی(۲)

انگار که به شنیدن صدایی محتاج باشد، در خود شکست.

11 تیر 1389

بازخوانی

در برزخی دست‌وپا می‌زنی و کسی یا چیزی سر راهت سبز می‌شود، دستاویزش می‌کنی و بدا به حال تو و آن. رخوتی در امتدادش می‌دود در جانت. گمان می‌کنی خوش است و البته که می‌تواند باشد و اما این‌بار نیست. اندوهی‌ست و این بد نیست-اندوه هیچ‌وقت بد نیست؛ سراغ ما که می‌آید تحملش نمی‌کنیم، فکرمی‌کنیم چیز زائدی‌ست، از خودمان نیست: طردش می‌کنیم، گاهی خشم می‌شود، نفرت حتی.
...
اندوهی‌ست و این بد نیست. اندوهی‌ست و این خود "تو"ست: دستاویزی برای تصمیم.

3 تیر 1389

تا حالا جو گرفت‌تون واسه یه بار هم شده یه درسو مث بچه‌ی آدم بخونین؟

...
مثلن سه تا کتاب فارسی و سه تا هم انگلیسی رو واسه امتحانش بخونید، جاهایی هم که فک می‌کنید مطلب کمه برید سراغ اینترنت و سرچ و این چرت و پرتا؟

...
یه‌جوری هم بلیط قطار بگیرید که ۴ صبح راه‌آهن تهران باشید تا ۱۰ که امتحان شروع می‌شه بتونید دوباره مرور کنید؟

...
می‌خوام بگم نکنید این کارا رو، نکنید آقا. پا می‌شید دفتر و دستک‌تون رو می‌ندازید تو کیف‌تون، می‌رید راه‌آهن سوار قطار می‌شید. قطار راه میفته و جزوه‌ها و خلاصه‌ها و پرینت‌ها رو یه نگاه دیگه می‌کنید. شام می‌خورید و آماده‌ی خوابیدن می‌شید که می‌گن سیل اومده ریل‌ها رو با خودش برده. می‌رید رئیس پیر قطارو پیدا می‌کنید و می‌پرسین تا کی نمی‌تونیم راه بیفتیم؟ می‌گه با خداست، یک  تا ده ساعت دیگه، حتا ممکنه برگردیم و نریم تهران.‏ یه ساعتی صبر می‌کنید، می‌بینید خبری نمی‌شه. با ۴تا بدبخت دیگه‌ی جزوه به دست مث خودتون زنگ می‌زنین یه تاکسی تلفنی از نزدیک‌ترین شهر بیاد. میاد. راه میفتین و راننده بهتون اطمینان می‌ده که به موقع می‌رسید و مدام دست‌ش‌و می‌زنه به ساعت رو داشبورد.

...

ساعت ۲ شبه. جاده رو هم آب برده و این سیل حالا حالاها مهمونه.

...

خلاصه‌ی اتفاق‌ای ساعت‌ای بعد این می‌شه که در مجموع ۶تا ماشین و ۳تا جاده عوض می‌کنید و آخرش ۳ بعدازظهر می‌رسید تهران، یعنی ۳ساعت بعد از تمام شدن امتحان.

...
نکنید آقا، نکنید؛ درس نخونید جون مادرتون.‏

22 خرداد 1389

با رنج انتخاب کلمه‌ها شروع می‌شود، کم‌حرفی.

Continue reading "

5 خرداد 1389

پای راست، پای چپ، دست‌های مانده در جیب و نگاهی به سنگ‌فرش‌های زیر پا مانده.

27 اردیبهشت 1389

پا به پای زندگی نرفتن: ته‌ریش و شیشه‌های کثیف عینک. باید باور کرد اندوه به راحتی رفتنی نیست.

2 اردیبهشت 1389

چند ماه آخر سربازی بود که سرم تصمیم به بی‌مو شدن گرفت. اوایل با خودم می‌گفتم چه بد، باید درمون بشه و سرکار خانم دکتر موسوی شروع به نسخه پیچیدن کرد.

...

 اهواز بودم، شب بود. تلخ بود. از کارخونه اومده بودم خونه و زیر دوش مثلن آواز می‌خوندم. یکی از همون شبایی که فکر می‌کردم به همه‌چیز ِ هیچی: گفتم که چی؟!

...

 حالا فکر می‌کنم که می‌تونم با مرگ هم راحت کنار بیام.

31 فروردین 1389

تمام اتفاقات مهم از لحظه اوج/فرودت اتفاق می‌افتند. خیال می‌کنی همه چیز تمام شده است، همه‌ی چیزهایی که قرار است شروع به نابود کردنت کنند، و واقعیت.