سکوتی که به "عدم حضور" تعبیر می‌شود.

یک "باشه..." بگویید و از خیر تمام رویاهاتان بگذرید تا کابوس نشده‌اند.

از همه بگذرید و به "من"ِ در راه مانده‌تان بپیوندید.

ناگهان

می‌نشیند روی موهایت

پیرت می‌کند، حتا بدون این‌که بخواهی

و  پاک، اگر بخواهی

کافی‌ست به تفاوت‌ها احترام گذاشت، نه این‌که لزومن آن‌ها را پذیرفت: آن‌وقت دیگر هیچ برخورد مخربی پیش نمی‌آید.

"من" و "ما"ی ام‌روزها و دی‌روزها

به آرین گفتم چه‌قدر حیف که یه رفیق مرده نداری...

پنج‌شنبه شب بود، از سر خاک مجید برگشته بودم و سرم پایین بود.

آدم‌ها با تاخیر به شکل صحیح و همیشگی خود اتفاق می‌افتند، آن‌هم اگر "به ندرت" را فراموش کنیم.

به سنی (دوره‌ای؟) رسیدیم که هیچ‌چیزو برای اولین بار نمی‌شنویم.

ضمیمه‌ی این روزهای همه‌

یاد هم‌دیگر را یاد کنیم، هر چه زودتر، تا یادبود یکی‌مان آوار دیگری نشده.

ما امید داشتیم و بدتر آن‌که خیال می‌کردیم چیزی داریم.